25 ارديبهشت 1381
زبانه ابرهايي كه از طرف درياي خزر به طرف پلور كشيده شده بود كم كم
رشد مي كرد و ارتفاع مي گرفت .
در ارتفاع 4800 متري مسير جنوبي دماوند (5671 متر) زير سنگي كه سقف
كوتاهي داشت و ما دور آن را سنگ چين كرده بوديم تا مانعي در برابر باد
باشد ، بدون چادر و كيسه خواب با كت پر در كيسه هاي بيواك خود با سرما
هم آغوش بوديم .
26 ارديبهشت 1381 ـ صبح هواي قله نيز بسته شد . عضلات
چوب شده بودند . از لانه مان بيرون خزيديم و به راه افتاديم . قبل از
قله برف شروع به بارش كرد و هواي نامساعد عمق و ميدان ديد را مختل و
تشخيص مسير و دره ها را غير ممكن كرده بود .
از قله با استفاده از قطب نما به طرف شرق حركت كرديم اما به دليل نبود
نقاط مبدأ و مقصد و نديدن عوارض طبيعي نمي توانستيم جهت حركت خود را
قطعي تلقي كنيم .
بالاي بام برفي بوديم . با كلنگ سكويي درست كرديم و من پس از پوشيدن
لباس ، پوست اسكي ها را جدا كرده و فيكس ها را قفل كردم . خوشبختانه
با وجود هواي خراب از باد و بوران شديد خبري نبود . براي چند لحظه ديد
بهتر شد و ما موقعيت خود را شناسايي كرديم . حدود يك ساعت منتظر بدست
آوردن حداقل ديد و اسكي شديم . هر دو يخ كرده بوديم و صبر بيشتر در آن
شرايط و ارتفاع عاقلانه نبود .
كلاه كاسكت را سرم گذاشتم . كرامپون ها را در آورده و اسكي هايم را به
پايم بستم . با ديدن چند نشانه از يكي از دهليز هايي كه مي شناختم سرازير
شدم . در ابتدا برف مثل سنگ سفت و سخت و مواج ( پله پله ) بود و ديدي
وجود نداشت ، حتي نمي توانستم سرعتم را تشخيص دهم . تمام تلاشم اين بود
كه با حداقل سرعت حركت كنم و ضمن حفظ تعادل زمين نخورم . پس از نيم ساعت
جنس برف و ديد ، زمان لذت بردن از اسكي در محيطي بكر و دست نخورده آغاز
شده بود . در ارتفاع حدود 4000 متر برف سنگين و آبدار شد اما مانعي براي
احساس طراوت و آزاديم نبود . هر از چندي صبر مي كردم تا دوستم كه بدون
اسكي و فقط براي پشتيباني همراهم آمده بود نزديك شود و از ديد هم خارج
نشويم . شيب ها متغير و عالي بود .
در انتهاي برف حدود 3000 متر اختلاف ارتفاع را اسكي كرده بودم . هر چند
كوهستان در ابتدا با ما خيلي مهربان نبود ولي اين روز در مجموع حسي را
به من منتقل كرد كه هر گاه به يادش مي افتم شاد مي شوم و با يادآوري
اين خاطره ذهنم ، جسمم را آماده پذيرش سختي هاي يك صعود جديد مي كند
.
تصوير از فرشاد خليلي
|